Monday، March 16، 2009


شرح احوالات
فال خيامي

وقت سحر است خيز اي مايه ي ناز
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كانان كه به جاي اند نپايند بسي
زآنان كه شدند كس نمي آيد باز

3 نظر:

حافظ گفت...

هاتفی از گوشه میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
عفو الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سر بسته جه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار
روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهی ست صعب
با کرم پادشه عیب پوش

هومن گفت...

سلام و عرض ارادت
نیستی رفیق، کجایی؟
خواستم لطف کنی به دی هم که آدرسش ذیلا تقدیم می شود، سری بزنی. ممنون!

ناشناس گفت...

بپا نگیرنت یکی از دوستای سابقت دربنده .ممکنه لو بدتت.