نقطه نظر
پیر می شویم پابپای توطئه
پیرها همه یک حرف می زنند. فرقی نمی کند که استاد رو به بازنشستگی دانشگاه اند یا پیرمرد عامی روستایی در دوردست یا پیرزنی بی حوصله در صف شلوغ بانک یا فروشنده ی پشت دخل بقالی در سر کوچه. پای صحبت هر کدامشان که بنشینی به تو خواهند گفت آن که در سیاست این مرز و بوم مدخلیت دارد ما نیستیم. همه ی تصمیم ها از یک جای دیگر می آید، ما که هیچ، حتا آن بالا بالایی ها هم کاره ای نیستند. همه باور دارند که سرنوشت ما بیرون از دامنه ی دست هایمان یک جای دیگر رقم می خورد. چه فرق می کند بیشتری ها انگلیس را نشان می دهند، بعضی دیگر دست یک تعداد خانواده ی با نفوذ را در کار می دانند، گروهی هم به صورت عام انگشت اشاره شان را رو به سوی غرب می گیرند. تنها قانونی که می توانی از این اشاره ها در بیاوری این است که هر چه هست اینجا نیست. این است که همه چیز یک جای دیگر تعیین می شود
پیشترها این برایم خیلی شگفت بود. نمی توانستم باور کنم استاد دانشگاهم که آن همه نکته سنجی های فلسفی دارد یا آن یکی دیگر که ذهنی آنچنان نقاد دارد یا این یکی که جوانی اش را یا آن یکی دیگر که عمرش را سر پیشبرد طرحی سیاسی گذاشته است به آنچنان ابتذال فکری رسیده باشد که به دانشجوهایش توصیه کند، ول کنید این حرص و تقلاها را. این مملکت با این چیزها درست نمی شود. نمی گذارند. آن که سرنوشت این کشور را تعیین می کند من و شما نیستیم
تئوری توطئه را سالهاست دیگر هر جا ببینیم می شناسیم. چه در گفتگوهای هرروزی، چه در کلام های سنجیده تر روزنامه وار و چه حتا در سخن آکادمیک. در این میان همچنان که یکسره افتادن به دامن تئوری توطئه، نابخردی است، خالی انگاشتن جهان از توطئه هم بی توجهی به واقعیت هاست. مسئله ی من اما این است که این روزها نقبی زده ام به دنیای آن پیرمردها و پیرزنانی که سیاست ورزی ما را کوبیدن آب در هاون می خواندند. شهودی کرده ام که بی ارتباط با گذران عمر نیست. می توانم آن را به حساب سنی بگذارم که از سر گذرانده ام. سنی که این امکان را برایم به وجود آورده است تا تجربه ی این یکی دو نسل قبل و هنگام و بعد را از زاویه ی خودم بازبینی کنم. نسل هایی که عمرشان همه در کوشندگی سیاسی گذشت اما سرانجام از حاصل کار جز حسرت چیزی نیندوختند. واقعیت این است که میان این ناکامی ها و باور کردن تئوری توطئه رابطه ای مستقیم هست. هر که باشد وقتی عمری بکوشد و شعار بدهد و پیروز شود و شکست بخورد و بجنگد و امید ببندد و بحث کند و متحد شود و روزنامه بخواند و اشک بریزد و پیگیری کند و راهپیمایی برود و رأی بدهد و با شمارش رأی ها قلبش از جا کنده شود و سر چهار راه پوستر پخش کند و آنقدر که گلویش خراش بردارد مردم را بخواند و سرآخر از گذر سالهای بسیار با چشم خود ببیند که سرنوشت چیزی جدای آن شده است که مردم همه عمری می خواسته اند، باور کنید نگاهش رنگ توطئه می گیرد
نگاه ما هم، همه دارد رنگ توطئه می گیرد. وقتی به چشمهایمان سرنوشتی را که دارد برایمان رقم می خورد می بینیم. می بینیم که جنگ همچون فاجعه ای باورنکردنی دارد خارج از محدوده ی توان ما پدیدار می شود. شاخ و برگ می گیرد و صورت تحقق می یابد. می بینیم که حاصل آن همه سیاست ورزی سرانجام جایی دیگر رقم خورد و می بینیم که از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی آید. باورم شده است که رواج تئوری توطئه حاصل همین تلاشها و شکست هاست. شکست هایی که هر بار هر آنچه را چندین نسل رشته اند پنبه کرده است و هر بار نسل هایی را که همه شور و امید بودند برای آن که فردایی بهتر بیافرینند، سرخورده و نومید بر جای گذاشت. تجربه ی ما هم انگار دارد به همانجا ختم می شود که سرانجام وقتی بعدها برای جوانترها سخن می گوییم، به جایی محو اشاره کنیم، به جایی که سرنوشت ما آنجا معلوم می شود. ما هم گمان می کنم داریم پابپای توطئه پیر می شویم
پیر می شویم پابپای توطئه
پیرها همه یک حرف می زنند. فرقی نمی کند که استاد رو به بازنشستگی دانشگاه اند یا پیرمرد عامی روستایی در دوردست یا پیرزنی بی حوصله در صف شلوغ بانک یا فروشنده ی پشت دخل بقالی در سر کوچه. پای صحبت هر کدامشان که بنشینی به تو خواهند گفت آن که در سیاست این مرز و بوم مدخلیت دارد ما نیستیم. همه ی تصمیم ها از یک جای دیگر می آید، ما که هیچ، حتا آن بالا بالایی ها هم کاره ای نیستند. همه باور دارند که سرنوشت ما بیرون از دامنه ی دست هایمان یک جای دیگر رقم می خورد. چه فرق می کند بیشتری ها انگلیس را نشان می دهند، بعضی دیگر دست یک تعداد خانواده ی با نفوذ را در کار می دانند، گروهی هم به صورت عام انگشت اشاره شان را رو به سوی غرب می گیرند. تنها قانونی که می توانی از این اشاره ها در بیاوری این است که هر چه هست اینجا نیست. این است که همه چیز یک جای دیگر تعیین می شود
پیشترها این برایم خیلی شگفت بود. نمی توانستم باور کنم استاد دانشگاهم که آن همه نکته سنجی های فلسفی دارد یا آن یکی دیگر که ذهنی آنچنان نقاد دارد یا این یکی که جوانی اش را یا آن یکی دیگر که عمرش را سر پیشبرد طرحی سیاسی گذاشته است به آنچنان ابتذال فکری رسیده باشد که به دانشجوهایش توصیه کند، ول کنید این حرص و تقلاها را. این مملکت با این چیزها درست نمی شود. نمی گذارند. آن که سرنوشت این کشور را تعیین می کند من و شما نیستیم
تئوری توطئه را سالهاست دیگر هر جا ببینیم می شناسیم. چه در گفتگوهای هرروزی، چه در کلام های سنجیده تر روزنامه وار و چه حتا در سخن آکادمیک. در این میان همچنان که یکسره افتادن به دامن تئوری توطئه، نابخردی است، خالی انگاشتن جهان از توطئه هم بی توجهی به واقعیت هاست. مسئله ی من اما این است که این روزها نقبی زده ام به دنیای آن پیرمردها و پیرزنانی که سیاست ورزی ما را کوبیدن آب در هاون می خواندند. شهودی کرده ام که بی ارتباط با گذران عمر نیست. می توانم آن را به حساب سنی بگذارم که از سر گذرانده ام. سنی که این امکان را برایم به وجود آورده است تا تجربه ی این یکی دو نسل قبل و هنگام و بعد را از زاویه ی خودم بازبینی کنم. نسل هایی که عمرشان همه در کوشندگی سیاسی گذشت اما سرانجام از حاصل کار جز حسرت چیزی نیندوختند. واقعیت این است که میان این ناکامی ها و باور کردن تئوری توطئه رابطه ای مستقیم هست. هر که باشد وقتی عمری بکوشد و شعار بدهد و پیروز شود و شکست بخورد و بجنگد و امید ببندد و بحث کند و متحد شود و روزنامه بخواند و اشک بریزد و پیگیری کند و راهپیمایی برود و رأی بدهد و با شمارش رأی ها قلبش از جا کنده شود و سر چهار راه پوستر پخش کند و آنقدر که گلویش خراش بردارد مردم را بخواند و سرآخر از گذر سالهای بسیار با چشم خود ببیند که سرنوشت چیزی جدای آن شده است که مردم همه عمری می خواسته اند، باور کنید نگاهش رنگ توطئه می گیرد
نگاه ما هم، همه دارد رنگ توطئه می گیرد. وقتی به چشمهایمان سرنوشتی را که دارد برایمان رقم می خورد می بینیم. می بینیم که جنگ همچون فاجعه ای باورنکردنی دارد خارج از محدوده ی توان ما پدیدار می شود. شاخ و برگ می گیرد و صورت تحقق می یابد. می بینیم که حاصل آن همه سیاست ورزی سرانجام جایی دیگر رقم خورد و می بینیم که از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی آید. باورم شده است که رواج تئوری توطئه حاصل همین تلاشها و شکست هاست. شکست هایی که هر بار هر آنچه را چندین نسل رشته اند پنبه کرده است و هر بار نسل هایی را که همه شور و امید بودند برای آن که فردایی بهتر بیافرینند، سرخورده و نومید بر جای گذاشت. تجربه ی ما هم انگار دارد به همانجا ختم می شود که سرانجام وقتی بعدها برای جوانترها سخن می گوییم، به جایی محو اشاره کنیم، به جایی که سرنوشت ما آنجا معلوم می شود. ما هم گمان می کنم داریم پابپای توطئه پیر می شویم
