Saturday، November 10، 2007

نقطه نظر
پیر می شویم پابپای توطئه

پیرها همه یک حرف می زنند. فرقی نمی کند که استاد رو به بازنشستگی دانشگاه اند یا پیرمرد عامی روستایی در دوردست یا پیرزنی بی حوصله در صف شلوغ بانک یا فروشنده ی پشت دخل بقالی در سر کوچه. پای صحبت هر کدامشان که بنشینی به تو خواهند گفت آن که در سیاست این مرز و بوم مدخلیت دارد ما نیستیم. همه ی تصمیم ها از یک جای دیگر می آید، ما که هیچ، حتا آن بالا بالایی ها هم کاره ای نیستند. همه باور دارند که سرنوشت ما بیرون از دامنه ی دست هایمان یک جای دیگر رقم می خورد. چه فرق می کند بیشتری ها انگلیس را نشان می دهند، بعضی دیگر دست یک تعداد خانواده ی با نفوذ را در کار می دانند، گروهی هم به صورت عام انگشت اشاره شان را رو به سوی غرب می گیرند. تنها قانونی که می توانی از این اشاره ها در بیاوری این است که هر چه هست اینجا نیست. این است که همه چیز یک جای دیگر تعیین می شود
پیشترها این برایم خیلی شگفت بود. نمی توانستم باور کنم استاد دانشگاهم که آن همه نکته سنجی های فلسفی دارد یا آن یکی دیگر که ذهنی آنچنان نقاد دارد یا این یکی که جوانی اش را یا آن یکی دیگر که عمرش را سر پیشبرد طرحی سیاسی گذاشته است به آنچنان ابتذال فکری رسیده باشد که به دانشجوهایش توصیه کند، ول کنید این حرص و تقلاها را. این مملکت با این چیزها درست نمی شود. نمی گذارند. آن که سرنوشت این کشور را تعیین می کند من و شما نیستیم
تئوری توطئه را سالهاست دیگر هر جا ببینیم می شناسیم. چه در گفتگوهای هرروزی، چه در کلام های سنجیده تر روزنامه وار و چه حتا در سخن آکادمیک. در این میان همچنان که یکسره افتادن به دامن تئوری توطئه، نابخردی است، خالی انگاشتن جهان از توطئه هم بی توجهی به واقعیت هاست. مسئله ی من اما این است که این روزها نقبی زده ام به دنیای آن پیرمردها و پیرزنانی که سیاست ورزی ما را کوبیدن آب در هاون می خواندند. شهودی کرده ام که بی ارتباط با گذران عمر نیست. می توانم آن را به حساب سنی بگذارم که از سر گذرانده ام. سنی که این امکان را برایم به وجود آورده است تا تجربه ی این یکی دو نسل قبل و هنگام و بعد را از زاویه ی خودم بازبینی کنم. نسل هایی که عمرشان همه در کوشندگی سیاسی گذشت اما سرانجام از حاصل کار جز حسرت چیزی نیندوختند. واقعیت این است که میان این ناکامی ها و باور کردن تئوری توطئه رابطه ای مستقیم هست. هر که باشد وقتی عمری بکوشد و شعار بدهد و پیروز شود و شکست بخورد و بجنگد و امید ببندد و بحث کند و متحد شود و روزنامه بخواند و اشک بریزد و پیگیری کند و راهپیمایی برود و رأی بدهد و با شمارش رأی ها قلبش از جا کنده شود و سر چهار راه پوستر پخش کند و آنقدر که گلویش خراش بردارد مردم را بخواند و سرآخر از گذر سالهای بسیار با چشم خود ببیند که سرنوشت چیزی جدای آن شده است که مردم همه عمری می خواسته اند، باور کنید نگاهش رنگ توطئه می گیرد
نگاه ما هم، همه دارد رنگ توطئه می گیرد. وقتی به چشمهایمان سرنوشتی را که دارد برایمان رقم می خورد می بینیم. می بینیم که جنگ همچون فاجعه ای باورنکردنی دارد خارج از محدوده ی توان ما پدیدار می شود. شاخ و برگ می گیرد و صورت تحقق می یابد. می بینیم که حاصل آن همه سیاست ورزی سرانجام جایی دیگر رقم خورد و می بینیم که از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی آید. باورم شده است که رواج تئوری توطئه حاصل همین تلاشها و شکست هاست. شکست هایی که هر بار هر آنچه را چندین نسل رشته اند پنبه کرده است و هر بار نسل هایی را که همه شور و امید بودند برای آن که فردایی بهتر بیافرینند، سرخورده و نومید بر جای گذاشت. تجربه ی ما هم انگار دارد به همانجا ختم می شود که سرانجام وقتی بعدها برای جوانترها سخن می گوییم، به جایی محو اشاره کنیم، به جایی که سرنوشت ما آنجا معلوم می شود. ما هم گمان می کنم داریم پابپای توطئه پیر می شویم

Monday، November 05، 2007

لینکدونی
با متن مقدس شوخی نکن
زلمی غوث باید شکوهی را که متن مقدس را در بر گرفته است درک کند. در خبر بی بی سی فارسی برخلاف خبر انگلیسی نیامده است که حساسیت به قرآن دری از چه جاهایی آب می خورده است

Friday، November 02، 2007

نقطه نظر
مرگ شاعر

مرگ شاعر موجی از اندوه به راه انداخته است. هر جا که سر می زنی کسی چیزی نوشته است در مرگ شاعر؛ یادی کرده است از خاطره هایی که با او داشته است؛ گریزی زده است به راهی که او رفت؛ یادی آورده است از نسل شاعران و نویسندگانی که شاعر هم از آنان بود؛ شعری گذاشته است یا از شاعری که حالا مرده است، شعری از قیصر امین پور، شاعر معاصر
کم دیده ام، مرگ کسی اینچنین دلها را بلرزاند. مرگ بسیاری کسان خبر می شود، می آید جای تیتر دو و سه یا حتا جای تیتر یک می نشیند، اما جوری نمی شود که اندوه از آن ببارد، جوری نمی شود که خبرنویس هم معیارهای خبری اش را کنار بگذارد و دلتنگی اش را در بند بند خبر بچیند. بیشتر در مرگ شاعری یا نویسنده ای اینگونه می شویم. در مرگ امین پوری اینگونه می شویم، دست از کار می کشیم، بهت می گیردمان و لحظه ها یک آن، به تجربه ای بدل می شوند که باید بنویسیشان
اینها لحظه هایی اند که شاعر، از چشم انداز ما یکسره بیرون می رود و از آنجا که روزگاری دراز جایی میان زندگی و مرگ ایستاده بود قدم به آن سو می گذارد. تفاوت ما با شاعر در زهره ای است که او دارد و ما نداریم. شاعر، زندگی را عمری همه به هیچ می گیرد و دل به هیچی می بندد که شعر است. میان آن همه خرده ریزه و برگ حقوق و بیمه و جریمه و مساعده، دنبال یک حس مبهم می گردد که نامش را یادداشت های درد جاودانگی گذاشته است
رفتار ما در برابر اینچنین دلیری، رفتاری دوپهلو است. ما به شاعر و سادگی کودکانه اش می خندیم، ترجیح می دهیم به چیزهای مهم تر فکر کنیم و ترجیح می دهیم در تأملاتمان شعر را در ترکیبی دو کلمه ای بگذاریم که در آن توازن هیچ برقرار است. با این همه، شگفت است وقتی در مرگ شاعر بیش از مرگ هر کس دیگری بهت می گیردمان. این شاید نشانه ی آن باشد که ما همیشه بی آن که خود خبر داشته باشیم، دلیری شاعر را در راه رفتن بر لبه ی هیچ می ستوده ایم
بهت ما در مرگ شاعر انگار از این است که به خود می گوییم، دیدی راست می گفت