Friday، November 02، 2007

نقطه نظر
مرگ شاعر

مرگ شاعر موجی از اندوه به راه انداخته است. هر جا که سر می زنی کسی چیزی نوشته است در مرگ شاعر؛ یادی کرده است از خاطره هایی که با او داشته است؛ گریزی زده است به راهی که او رفت؛ یادی آورده است از نسل شاعران و نویسندگانی که شاعر هم از آنان بود؛ شعری گذاشته است یا از شاعری که حالا مرده است، شعری از قیصر امین پور، شاعر معاصر
کم دیده ام، مرگ کسی اینچنین دلها را بلرزاند. مرگ بسیاری کسان خبر می شود، می آید جای تیتر دو و سه یا حتا جای تیتر یک می نشیند، اما جوری نمی شود که اندوه از آن ببارد، جوری نمی شود که خبرنویس هم معیارهای خبری اش را کنار بگذارد و دلتنگی اش را در بند بند خبر بچیند. بیشتر در مرگ شاعری یا نویسنده ای اینگونه می شویم. در مرگ امین پوری اینگونه می شویم، دست از کار می کشیم، بهت می گیردمان و لحظه ها یک آن، به تجربه ای بدل می شوند که باید بنویسیشان
اینها لحظه هایی اند که شاعر، از چشم انداز ما یکسره بیرون می رود و از آنجا که روزگاری دراز جایی میان زندگی و مرگ ایستاده بود قدم به آن سو می گذارد. تفاوت ما با شاعر در زهره ای است که او دارد و ما نداریم. شاعر، زندگی را عمری همه به هیچ می گیرد و دل به هیچی می بندد که شعر است. میان آن همه خرده ریزه و برگ حقوق و بیمه و جریمه و مساعده، دنبال یک حس مبهم می گردد که نامش را یادداشت های درد جاودانگی گذاشته است
رفتار ما در برابر اینچنین دلیری، رفتاری دوپهلو است. ما به شاعر و سادگی کودکانه اش می خندیم، ترجیح می دهیم به چیزهای مهم تر فکر کنیم و ترجیح می دهیم در تأملاتمان شعر را در ترکیبی دو کلمه ای بگذاریم که در آن توازن هیچ برقرار است. با این همه، شگفت است وقتی در مرگ شاعر بیش از مرگ هر کس دیگری بهت می گیردمان. این شاید نشانه ی آن باشد که ما همیشه بی آن که خود خبر داشته باشیم، دلیری شاعر را در راه رفتن بر لبه ی هیچ می ستوده ایم
بهت ما در مرگ شاعر انگار از این است که به خود می گوییم، دیدی راست می گفت

4 نظر:

نشانه گفت...

نوشته متفاوتی از نوشته هایی بود که تا بحال از شما خوانده ام
شایداز این نظر که تصور نمی کردم که برای شاعرانگی پرونده مفصلی باز کرده باشید
در ضمن فکر می کنم باید تیتر را از حالت نکره به معرفه در می آوردید
شاعران زیادی هستند که مرگشان چنین بازتابی ندارد

Mohammad Vahidi گفت...

یکی از بلاگرهایی که گاهی هم سری به وبلاگ من می زد، وقتی مرا برای نخستین بار دید گفت همیشه فکر می کردم شما یک مرد میانسال عبوس با کله ی کچل باشید اما می بینم که تا میانسالی فاصله دارید، موی زیادی روی سرتان هست و نیشتان هم بسته نمی شود. کامنت شما را هم که دیدم مطمئن شدم آن بنده خدا حق داشته.

borhan گفت...

az tavajjohetun be ghaysar wa padideye hejrate oo mamnoonaim

ناشناس گفت...

ما كه نديديم شما دائم خنده رو باشيد كمي درباره ي عبوس بودن راست گفته چون بار اول بوده شما را مي ديده حس كرده خوش مشريد اتفاقا شما به زحمت مي خنديد