Monday، December 25، 2006

بهار پدرسالاری
به سياق تايم، که هر ساله شخصيتی را بر مي گزيند، عکس برخی شخصیتها گاه روي جلد مجله اي که منتشر نمي کنم می درخشد. يکي از اين شخصيت ها که سالهاست هر خبری از او می رسد می خوانم، صفرمراد نيازف رئيس جمهورـ سلطان ترکمنستان است/ بود. بیش از یک دهه است که به حیرت در این مرد خیره ام. یکی دو روز پیش که خبر مرگش را شنیدم به سختی جا خوردم. چطور ممکن است؟ راستش را بخواهید، من هم باورم شده بود که او هرگز نخواهد مرد. اما واقعیت داشت، ترکمنباشی، پدر ترکمنها مرده بود
صبح پنجشنبه که رادیویی دور، یه خبر یک خطی خواند که نیازف مرده است، یکبارگی همه ی آن تصویرها که از ترکمنباشی داشتم جلو چشمم رژه رفتند. تصویرهایی که حضور نیازف را به ذهن و قلب و چشم آدم زورچپان می کردند. سال هاي معلمي در آن دهستان مرزی، در روستاهاي ترکمن، جايي که افزون بر تلويزيون جمهوري اسلامي، مي شد شبکه ي يک روسیه و شبکه ي تلويزيوني ترکمنستان را هم تماشا کرد، مي ديدي که شب تا صبح و صبح تا شب، نام او بر زبانها جاری است. عکس او همه جا آویخته است، می نشیند ساعتها یک نفس حرف می زند و می نشینند و یکریز نگاهش می کنند. می دیدی که همه جا ترانه هايي در وصف و در مدح او خوانده مي شود، می دیدی که همه چیز اوست، ترکمنباشی، لقبی که خودش به خودش داده بود، با هر نفس تکرار می شود و مردمان با هر دم، هوایی را به درون می کشند که از نیازف تشکیل شده است. برای من که ترکمنی نمی دانستم این البته آزارنده تر بود، چرا که از همه ی آن کلام ها و ترانه ها، تنها صفرمراد را می فهمیدم و ترکمنباشی را و با خودم می گفتم آخر مگر چندبار می توان نام یک نفر را در یک تصنیف گنجاند و چقدر می شود در مدح کسی ترانه خواند. یادش به خیر، ليلا شادُردي را، که در میانه ی ترانه هایش نام ترکمنباشي چنان با سوز ادا مي شد که می گفتی معشوقي است که سالهاست رفته است. حال آن که صفرمراد نيازف در واقع تنها چیزی بود که بود. مجسمه های طلایی اش در همه ی میدانها طواف می شد، تصويرش همه جا از در و ديوار آويخته بود، نامش با هر کلام تکرار مي شد و ترانه هايي که در وصف او بود، به او تقديم مي شد. شدت این حضور آنچنان بود که از تماشای تلویزیون ترکمنستان کاری توانفرسا ساخته بود، از آن بیست و چهارساعت ـ بی افزونش و بی اغراق می گویم ـ یکسره ترکمنباشی
زنجیره ی ابداع های ترکمنباشی البته فقط همین حضور رسانه ای نبود. از جمله کارهایش یکی نیز این بود که نام یک گونه از گل کوکب را به نام خود یعنی "پرزیدنت ترکمنباشی" مزین کرده، فرموده بود تا "پرزیدنت ترکمنباشی" را در همه ی خیابانها بکارند و برای آن که عطرش همه جا بپیچد، حیوانات را از عشق آباد ـ که شهری هنوز کمابیش دامپرور است ـ بیرون کنند. کتابی با نام روحنامه نوشته بود که همچون کتاب مقدس است و همه از کودکستان تا دانشگاه آن را جزو درسهای عمومی می خوانند. فرموده بود تا روحنامه را از پایگاه بایکونور قزاقستان به فضا بفرستند تا ساکنان کرات دیگر نیز از علم لدنی نهفته در آن بهره ببرند. سال 2003 را به یاد و خاطره ی مادر فقیدش سال "قربان سلطان" نامیده بود و سال بعد، در تغییر نام ماهها به نامهای ترکمنی، ژانویه را به نام خودش "ترکمنباشی" و آوریل را به نام مادرش "قربان سلطان" نامگذاری کرد. هنوز هم هست، این که تنها مجله ی تخصصی زنان کشور هم مزین به نام "قربان سلطان" است و بزرگترین مسجد آسیای میانه از قضا در روستای زادگاه اوست و... گمانم بیست سال وقت می برد اگر اقدامات شگفت بیست سال حکمرانی او را فهرست کنیم
لبخندی که از این حکایت بر لبان ما می نشیند، سخره ی جهان گمشده ای نیست که فقط در لاتینستان مارکز و در ترکمنستان نیازف بشود پیدایشان کرد. حکایت همین دنیای عجیبی است که وقتی شماره ی قرن بیست و یک را به رخ هم می کشیم هر کدام به شیوه ی خودمان هنوز آن را زندگی می کنیم و هیچ خنده مان هم نمی گیرد. من اینجا به اقتصاد و سیاست پشت این رئالیسم جادویی و قتل و کشتار و تبعید و فسادی که ملازم و در واقع روی دیگر این نحوه از زمامداری است کاری ندارم. فقط می ترسم نکند این ماجرای مرگ ترکمنباشی هم یکی از آن چشمبندی هایی باشد که او همیشه می کرد. نکند نمرده باشد و خودش را به مردن زده باشد تا برگردد و به آق سقالهای ترکمن نشان بدهد که پس از مرگ زنده شده است. من نگرانم که برگردد. راستش بعید نیست برگردد