Wednesday، November 29، 2006

شرکت در مراسم بخاکسپاري
بار نخست که خبر انتشار فيلمي از برشي خصوصي از زندگي يکي از هنرپيشه هاي سريال نرگس را شنيدم، فکر نمي کردم بار ديگري هم آن را بشنوم. با دوستي بودم که گفت و گذشت تا به حرفهاي خودمان برسيم. اما روزهاي بعد ديدم که نه، ماجرا پيچيده تر از اين چيزهاست. هر يکي دو روز، جايي خبري بود از سرانجام پرونده، از سرنوشت بازيگر، از فرار متهم، از اين که دلم خنک شد، از اين که بيچاره دختره، از نقد جامعه شناختي ماجرا، از اين که بلوتوثش را دارم، سي دي اش را نداري؟
شامگاهي هم برنامه اي در تلويزيون ديدم که به ظاهر نقد و بررسي سريال نرگس بود، بعد اين همه مدت و مجري خودش مي گفت شايد تعجب کنيد که ما چرا پس از گذشت يک دوره ي طولاني، بار ديگر به سريال نرگس مي پردازيم؟ دليلش اين است که اين برنامه تأثير زيادي بر اجتماع گذاشته است. علت بررسي دوباره ي سريال نرگس اما وقتي آشکار شد که صحنه هايي از سريال را نشان دادند تا همه ببينند چه کسي را در برشهاي سريال نمي بينند و بفهمند هيچکدام از اين زنهايي که اينجايند، آن بازيگري نيستند که اسمش همه جا هست. در واقع، صداوسيما در اقدامي فرهنگي، به شيوه اي منفي فيلم خصوصي زهرا امير ابراهيمي را به همه ي بينندگانش نشان داد، تا هيچکس ديگران را با او اشتباه نگيرد
آن روزهاي اول شنيدم که اميرابراهيمي خودکشي کرده اما خوشبختانه زنده مانده است. چه زنده ماندني! چه زنده ماندني وقتي هنرپيشه ديگر نمي تواند در هيچ فيلمي بازي کند. وقتي نمي تواند در انظار ظاهر شود. وقتي از چشم پدر و مادر و بیگانه و خويش و دوست و رفيق افتاده است. وقتي به جرئت مي توان گفت کمتر ايراني است که از وحشت به جاي او بودن بر خود نلرزد. وقتي تلويزيون هم ديگر او را به شيوه اي منفي ـ با نشان دادن جاي خالي اش ـ نشان مي دهد. وقتي همه مي دانيم که زندگي اش تمام شده است
ما همه اينک در مراسم بخاکسپاري زهرا اميرابراهيمي هستيم. از معبري که به گورستان ختم مي شود، با جنازه اي بر دوش پيش مي رويم و مبهوت از اين که مرگ چگونه چيزي مي تواند باشد، از اين که به جاي زهرا نيستيم، خوشنوديم. در اين کوره راهي که به گورستان مي رود، فرقي نمي کند چه کسي هستيم و چه مي کنيم. فرقي نمي کند که بر آن درگذشته بسيار دل مي سوزانيم يا اندک، فرقي نمي کند وقتي نقدهاي عالمانه مي نويسيم. فرقی نمی کند چرا که هيچکدام اينها او را زنده نمي کند
روي آورد ما به مرگ تجربه اي پيچيده است. با همه ي شنيدن ها، هيچکس نمي داند بر آنکه مرده است، چه گذشته است؟ و دنيايي که او در آن مي زيست به چه سرانجامي پيوسته است؟ تجربه ي ما از مرگ تجربه اي خالي است و همين خالي بودن روي آورد ما به مرگ است که آن را هولناک مي کند. شرکت در مراسم بخاکسپاري، از اين رو، همواره لذتي وصفناپذير در خود دارد. ترکيبي از هراس و خوشنودي، وقتي که مرگ، اين مرگ هولناک، در همين نزديکي است و تو هنوز زنده اي. اينجا نيز ما در مراسم بخاکسپاري زهرا امير ابراهيمي، خبرهاي دم مرگش را از هم مي پرسيم، به حالش دل مي سوزانيم و بي آن که به کسي بگوييم از اين که او نيستيم لذتي وصف ناشدني زير پوستمان مي دود
ما در برابر مرگ بي دفاعيم. همچنان که در برابر رخدادهاي فرهنگي از اينگونه هم کاري از دست هاي کوچکمان بر نمي آيد. اما از که بايد ناليد وقتي که نيک نظر مي کنيم و پر خويش مي بينيم در آن تيري که بر قلبمان نشسته است. وقتي که ما همه سراسر زندگي مان را گرم پروراندن همين شيوه هاي زيستني بوده ايم که یکی از همین روزها فرمان مرگمان را صادر مي کنند. شيوه هايي که زيبنده ترين نام برايشان همين فرهنگ مرگ است
به جرئت مي توانم بگويم کمتر کسي از اين "ما همه" بيرون است. تا آنجا که خاطرم ياري مي کند، زهرا اميرابراهيمي نيز از اين جمله بيرون نيست، وقتي که در تلويزيوني که امروز او را با نشان ندادن، نشان مي دهد، نقش کسانی را می آفريد که غرق تجربه های معنوی بودند، از تجربه ي مرگ باز می گشتند، با چنان نگاهي که مريم مقدس را به یاد می آوردند، تصويري دروغين از دروغي به بزرگي تاریخ دشمنی با زندگی، این زندگی دوستداشتنی

Sunday، November 05، 2006

روزمرگی وبلاگخوانی
خواندن وبلاگ ها خسته ام مي کند. براي من که بيشتر چيزها را پاي رايانه مي خوانم و چشمم با فراز و فرود صفحه هاي واژه پرداز و مرورگر آشناست، اين چيز عجيبي است. مسئله فقط خستگي چشم يا بلاهتِ گذاشتن يک نصف روز به پاي وبگردي نيست، چه بارها بوده است که داستان ها، مقاله ها يا نوشته هايي گاه پرشمار را حتا با صرف زماني بيشتر همين جوري خوانده ام. این جور دیگری از خستگی است. برایم درکي بهتر از اين خستگی وقتي آشکار شد که ديدم خواندن وبلاگ برخی از مشهورترین بلاگرها يا وبلاگ نويسندگاني که دوستشان دارم نيز همين احساس را در من بر مي انگيزد و آخرِ کارِ وبگردي، اين احساس که بيهوده وقت گذاشته ام آزارم مي دهد
دنياي وبلاگ ها دنيايي گسترده و منتشر است. خيلي از کساني که از موضعي نخبه گرايانه، جريان نوين تکنولوژي هاي ارتباطي را نقد کرده اند، به اين گستردگي بدگمان اند. دليل اين بدگماني آن است که مقام شامخ نوشتن و نشرآوری که پيشتر تنها شماری اندک به آن دست می یافتند، يکباره به شمار همه ي مخاطبان جدي اين حوزه تکثير شده است. اين مايه اي عوام گرايي در خود دارد که با مذاق هاي کلاسيک جور در نمي آيد. من اما نگاهي بدبينانه و موضعي نخبه گرايانه ندارم چرا که خودم درون همين خيل عظيم وبلاگ نويس ها مي گنجم، که حتا در همين هم جدي نيستم
به تجربه ی شخصی، گمان می کنم آنچه، خواندن وبلاگ ها را دشوار مي کند، روزمرگی نهفته در آنهاست. وبلاگ با کشاندن فرد به نوشتن مداوم و با کشاندن وي به نوشتن در پيرامون موضوع هاي مختلف، فضاي فکري و به تعبيري ديگر نقشه ي تفصيلي طرز نگاه او را به جهان نمايان مي کند. اين البته وجهي پديداري دارد اما در هر حال نشان مي دهد که دنياي نويسنده گوشه هايش کجاست، موضوع هاي مورد علاقه اش کدام اند. موضوع هايي را که ما نيز نظري درباره ي آن ها داريم، چگونه مي بيند. تا آخر. بدين ترتيب ما با خواندن وبلاگ ها، افزون بر خواندن چيزها، آدم ها را نیز و دنیایشان را می خوانیم. این دنیایی است که تفاوتی آنچنان با دنیای ما ندارد. ممکن است سویه هایی متفاوت داشته باشد اما در کل همین چیزی است که ما هم داریم. از آهنگی لذت می بریم، به دوستی پاسخ می دهیم، نظری درباره ی سیاست جهانی می دهیم و زندگی می کنیم
بارها با خواندن وبلاگ نويسنده هاي مورد علاقه ام ديده ام آفریننده ی آن کارهای زیبا، چقدر دنياي هرروزی مزخرفی دارد، درست مثل دنیای خودم. گاه با خواندن وبلاگ هايي که دوست داشته ام، تکراري و هرروزي بودنشان را چشيده ام و در پايان بلاگ گردي، خسته از ديدن آدم هايي که هر روز در خيابان، در اداره، در تاکسي و... می بینمشان، مرورگر را بسته ام. خدا مي داند چند نفر با خواندن نوشته هاي من همين احساس را تجربه کرده اند
خواندن نوشته هاي ديگران، که سال ها تلاشي براي معنابخشي به زندگي هرروزي بود، اکنون خود بخشي از همين روزمرگي شده است. باز هم اشاره کنم که دیدی منفی به هرروزگی ندارم اما روشن است که ما همه از تکرار گریزانیم و دوست تر داریم که واقعه ای امروزمان را با دیروز تفاوت بدهد. این به گمان من کاری است که خواندن وبلاگ ها، دیگر کمکی به آن نمی کند چرا که خواندن زندگي ديگران، اتفاقی نیست که چندان بیرزد، بس که اتفاق مي افتد