Friday، April 28، 2006

از شعر به زندگي
شعر فارسي عاشقي است که هرگز به دلدار نرسيده است. جواني را مي ماند که ساليان دراز از عمرش گذشته است، بي آن که در او کمتر نشاني از پختگي و سکونت ميانسالي پديد آيد که معشوق در بر و مي به کام باشد. ولگرد خيابان هاي بخارا و شيراز و توس و اين اواخر تهران است که نسل به نسل به دامانش آويخته اند و شرح ناکامي خوانده اند. قبول دارم که نمي توان از تاريخ کليتي يکپارچه ساخت و لحظه هاي شاد شعر فارسي را ناديده گرفت اما گمان مي کنم آنچه در ادبيات ما دوام و بقا دارد، چنان که بسيار گفته اند، اندوه است
تلاش من در اينجا معطوف شعر فارسي نيست، فقط مي خواهم اين را بگويم که دوام و بقاي ادبيات اندوه، نشانه ي چيز ديگري است که الگوي زندگي ما بوده است؛ الگويي که وجه غالب آن را ناکامي و رنج و مرگ انديشي و رويگرداني از دنيا تشکيل مي دهد. نگاه که مي کني، سال ها و قرن هايي مي بيني که پي در پي آمده اند و رفته اند و تمام مدت، آدم هاي واقعي در موج هاي فرهنگي بيمار درغلتيده اند و همچون سايه هايي به نيستي خزيده اند، بي آن که زندگي را و خوشي هاي پايان ناپذيرش را دريافته باشند. که اگر اينچنين بود، شرح ادبياتمان اين همه شرحه شرحه از فراق نبود و مرگ اينچنين در زندگي هايمان جولان نمي داد
گمان مي کنم شعر ايران را مي توان همچون نشانه اي براي دريافت مشکلاتي ديد که جامعه ي ايران براي سربلند کردن بايد از پيش رو بردارد؛ مشکلاتي که فکر می کنم همه زير چتري از "فرهنگ مرگ" گسترده شده اند. اين که از ناسازه اي همچون فرهنگ مرگ سخن مي گويم، بيان صورتي است که برخلاف پندار ما از فرهنگ که آن را روانکارِ زندگي مي شماريم، سد راه زندگي مي شود و جز آن که آن را تسهيل نکرده و به پيش نمي برد، مرگ را و رنج و جدايي را و ناکامي را در کانون مي گذارد و بر گرد آنها مي تند و جز آن که به کار افزودن جمع جبري لذت مردمان نمي آيد، چنان ترکيبي مي سازد که همگان از ياد مي برند که به همه ي اين قاعده ها تن داده بودند تا در مجموع زندگي بهتري داشته باشند
شعر ما هنوز آواره است. به رغم آن که جامه نو کرده است، همان تن است. حتا ترانه هايي که بر گرده ي آهنگ هاي تند غربي نشسته اند، مضمون هايشان هنوز غمناک است و مردمان در همان حال که با هم مي رقصند، سرود ملي ناکامي را تکرار مي کنند. زندگي ما هنوز همچون پدران و مادرانمان از ناکامي و رنج لبريز است. مي انديشم هر گونه تلاش براي درانداختن طرحي نو در اين سراي سالمند، بايد کنشي در ستايش زندگي باشد، نه که تنها در ستايش زندگي که بايد خودِ زندگي باشد


2 نظر:

neshane گفت...

سلام
دال شما (شعر فارسي)و مدلول (غم واندوه تاريخي ايراني)است .
اماشايد تحولات اجتماعي ايران نشانه هاي ديگري را بروز دهد .جنس عاشقي تغيير پيدا كرده و ديگر رنگ ناكامي ندارد
اينطور كه معلوم است معشوق هم ديگر معشوق قديم نيست .اين موضوع در شعر و اواز ايراني جوان پسند هم انعكاس دارد
http://www.pouyan.ws/archives/001102.php

ناشناس گفت...

سلام.
من در این باره چیزی نوشته ام که شاید به خواندنش بیرزد. به گمتنم نشانه درست می گوید. اما یک مطلب مهم دیگر می ماند و آن این است که در این شکل جدید عاشقی، بیگانگی انسان از انسان بیشتر می شود، نه کمتر
http://skhalili.blogspot.com/2006/06/blog-post_115121060828791233.html